وقتی تویی و یک هزار خط با تلاقی شرم و هوا و من
...
فکر کنم سکوت باید کرد و از کنار تو و من و آینه و امروز و فردا گذشت. اما گذشت و به کجا رسید. به من و تو و آینه؟
کاش باغ آینه های هنوز هم بازتاب داشت و داشت
...
همون سکوتمون رو مثل سماق بمکیم خیلی بهتره.
وقتی که جنبش لبان نا آشنا به رعشه ی جسمم ، می افزود آتش آسمان به سپیده خیره بود . که ستاره می کشت ، به بی پروایی اش و جنوب سرگردان می کرد ******* اریب خط بنفش دم مرغابی ، آبی که قرمزی خون فدای توخالی فریاد و دانه های انار در این کابوس دسته ، دسته شبان منظم یلدا می نوشتند_ به یادگار _ روی سینه ای که دنده دنده زرد. ****** آوای تمثیلی احساس _ محو به باور رنسانس کاه گل و فلز _ سرود شکستگی می خواند درختان باد درمانده از شکست را _ که صدای قدم های کسی بر سنگ فرش آرزو های خلاصه می مرد. _ ******* و خلقت لبخند ، حتی به کمان ساده ی زاده در پابرجایی مشکی مداد کمرنگ می شد. **** و آواز گنگ ، دوستت دارم بود که پژواک می شد و با هر تکرار ، ساعت به مرگ صدا ، یک ضربه می خورد ****** و اگر چه بستر اگر چه ها به تظاهر پهن کاش رقص فواره ها ، در اوج می مرد!
صف که کشیده بود دیشب تلاطم افکارم سپید می نوشت حضورت را ماه که بین ابرها می خندید به رمز می گفت حروف نامت را و سرنوشت صدا می زد : باد که گمشده بود راهش می خواند : بیا
دوستانه به رابطه ی دوستی خودم با خورم نگاه میکنم ، شعله های کینه ای دیرین تمامجزئیات این حقیقت تلخ را فرا میگیرد . احساس مبهمی نیست ولی درک لطیفی هم برایش نیست. خشونت رت به تصویر میکشد که بگوید : کداممان به درد گرافیت مداد گوش داده است ؟ کداممان این روزها مداد به دست گرفته و آنقدر به صفحه ی سفید نزدیک شده که که بوی سیاه باروت مرگ را حس کرده باشد؟ و کداممان هنوز میتواند خودش را و مدادش را با شناسه ی جمع بخواند؟ پس دوستی من با من به دوستی ضمخت پنهانی کاغذ و مغز به ظاهر سیاه مداد میماند، که فرسایش، فرش میکند فروش لحظه ها به تیراژسایش سایه گذار مداد و کاغذ. یا شاید من با من شباهتی به عروسک انگشتی و انگشت و صدای زیر گوینده داشته باشد . سه جسم برای توصیف رابطه ی دو جزء، پس دوستی چه شد؟ جزء دوستی همان سومین عنصر رابطه است . انگشت منم و عروسک انگشتی من و صدای زیر پوش من به روی من. این صداهای زیر سرم را به درد میاورند! سر درد اشفته ام میکند ! آشفتگی دوباره مرا به سایش کلمات رانده شده ی ذهن به رویه ی سپید ، جذب میکند. گفتم که من با من دوستم ولی دوستیمان مدینه ی فاضله نیست ، از هم میدزدیم هرچه را که یکیمان از دیگری سر دارد و عجیب تر اینکه هرچه میدزدیم شبیه گردن قطع شدهی مار ماردوش، دوباره سر بلند میکند و هر دومان به آنچه دیده ایم ، خیره نگاه مینیم و نگاه میکنیم به هم و این تفریح ماست که همیشه در برکه ی نگاه هم غوطه وریم . من ومن با هم دوستیم و درک میکنیم تمام مولفه های این دوستی را ، دوستی حادثه ی راستین میان ماست و واقعه ای که واقیت این رابطه را مینویسد وجود ماست. این ارتباط آنقدر عمیق میشود که که من و من در هم میامیزیم و با هم یکی میشویم ، به گونه ای که دیگر کسی را نداریم که عواطف زیبایمان رابدزدد یا به نگاهش غرق شویم یا بگوییم بی پروا ، از آنجه از خود او به سرقت برده ایم. اینگونه میشود که حس میکنیم تنهاییم ولی تازه حس میکنیم ، فقط حس میکنیم و هنوز راهی طولانی مانده تا مقصد ما. پس در اولین واکنش تردید میکنیم ، مثل خواب و بیداری پس از خواب بی وقت بعد از ظهر که تا چشم باز میکنیم ، میپرسیم که گرگ و میش مانده به فاق است یا پس از شفق؟ ولی چند ثانیه برای برملا شدنحقیقت کافیست. پس انکار میکنیم ، مانند کودکی که جرم سنگین خوردن شکلات اضافه را و میپذیرد وقتی که مادرش رد شیرین و قهوه ای رنگ گوشه ی لبش را نشانه میرود. پس میپزیریم همان گونه که مادر، کودکش را به آغوش. و ما حس میکنیم سردی تنهایی را همان گونه ککه کودک گرمی مادرش را. لامسه مان به ما میگوید که تنهاییم ، بیناییمان هم، شنوایی مدتیست که تاید کرده و شستمان شصت روز پیش اعلام کرده بود . پس اگر مجادله نکنیم ، باور میکنیم که تنهاییم .سراسیمه راهی میجوییم، همه ی راههای به ظاهر ساده را دوست داریم. پس دستهایمان را در جیب میکنیم و گوشهامان را کر، چشم هایمان را میبندیم و یک پتو به دور خودمان می پیچیم و رویا میسازم . سعی میکنیم تا همه ی جزئیات باب میلمان باشد، خلق میکنیم حتی مورچه ای که بین صحبت ما از میان جاده ی ارتباط ما عبور میکند و ما لگدش نمیکنیم . ولی دیگر تصورات ارضایمان نمیکند پس باید چشم هایمان را باز کنیم ولی نه آنقدر که مزاحممان باشد ، باید جست و جو کنیم کسی را که ما را میجوید. آنقدر در عدن خود بوده ایم که کوچکترین عنصر مشابه ، بزرگترین نشانه میشود و یک نشانه تمام ملاک انتخاب. پس آغاز میکنیم. آنقدر شادیم که فقط شادیم ، آنقدر با همیم که فقط با همیم، آنقدر هستیم که فقط هستیم و ناگهان از هستی میپرسیم که کیستیم؟ حساس میشویم تا بفهمیم که کیستیم. آنقدر که عبور نکردن آن مورچه میشود بزرگترین عنصر ترد همه ی هست ها. و کسی مجهول میگوید: عشق نیست، آنچه هست. برخاسته از رویاست ، هرچه هست. و عنصر جذب من ، که زیاد هم کوچک نبود ، چشم هایت که در کنار بندهای سنتز افکارم، مرا مالک نمام رویاهای شیرین دنیا میکرد. ملکوت را هم میان من و صالحان تقسیم میکرد. چشم هایت همان شنواییت را قادر میساخت تا بشنود صدای ضرب تند و ناهماهنگ تپش قلبم را.همان که دل میخواندیمش.همان که هر آنچه که میگفتیم و میکردیم را به فرمان او میدانستیم.همان که روزی تمام ماجراجوییمان گوش دادن به صدایش بود.همان که شاید در روزی که دو هم نیست جز عضله ای سرد نباشد. ولی هرچه خواهد بود و هرچه امروز هست ، به کنار، روزی بود که یادگاری مینوشتیم روی ابرها ، میدویدیم دنبال بادها ، مینشستیم بین دانه های انار، یادت هست؟ روزی بو که دل بودیم، یک دل بودیم، بودیم. آن روزها هم چشمهایت شبیه امروز بود؟ یا من به گونه ای متفاوت میدیدم؟ آن روزها تفاوت چقدر شیرین بود . کسی شکایتی نداشت از اینکه دیگری به شکل دیگری و با بیان دیگری نشان دهد که دوست دارد آن دیگری را، ولی کسی ضمانتی نداد تا ابد برای دیگری. لحظه لحظه فواره بالا میرفت و بین پرندگان پرواز میکرد و اوج گرفتن را به آبشار نشان میداد . بلند بلند میخندید. ناگهان چشمهایت بسته شد و حس اب از صعود خسته شد ، آبشار شد و جمع شد درون حفره ای سیاه و بعد گند شد، دست و پا زد و باتلاق شد و چشمهایت بسته شد. گاه گاهی فواره حس میکرد لحظه ای سکون ولی نمیفهمید که پلک میزنی و یا صحیح تر ، شاید نمی دانست که پلک میزنی. و امروز خیال میبافد باتلاق که زندگی را به اتلاق به آن سرکند و میداند که وقت تلف میکنو ولی چقدر این والی ماورایی ذهن دوستت دارد که یاد تو مخدر شده و سست کرده تمام معیارهای تحلیلش. خیال تو را و یک لحظه تصور تو را به خیل سالها تنفس بی تو نمیفروشد و به راستی که فروشنده هم نیست که هرچه دارد برای عرضه به خودش دارد و در عرصه ی خودش با تو عصرها قدم میزد ولی برای هرکه بازگو میکند همه به عسرش اجماع دارند. دوستان روانشناس بر بالین نشسته ی ما ، همه افسرده می نامندش و کلماتی میگویند که بیشتر به سبک درمان سرخپوستی شباهت دارد تا به اسم بیماری های لاعلاج و راستش دوستان خوبی هستند که تلاش میکنند تا الفاظ رمزی استفاده کنند که ما نفهمیم که بیمارییمان تنها نیازمند شفای همان کسیست که از ابتدا گمش کرده بودیم.حتی حالا که به تقویم خودمان نگاه میکنیم، ردش را همه جا میبینیو با اینکه گمش کرده بودیم و آرام تر میشویم حتی کمی و آرامش که هم انقدر محسوس هست که گرممان کند ، حس گرمای حضور گمشده ای که گممان و رهایمان نکرده است. بیا به تقویم دقیق تر نگاه کنیم ، بیا که اولین خط صفحه ی اول را بلند بخوانیم: یا مقلب القلوب و الابصار حالا حالمان چه طور شده؟ اگر کمی از رنگ تغییر حالمان شبیه رنگ تند سیاه چشمانت باشد ، عنی که حالمان خیلی بهتر شده ، چشمانت رنگ دیروزهای گرم گرفته، دست هایم لرزش دست خط دیروز را دارند و و صدای آشنای تپشی آرام، که آرام آرام جان گرفتنش به گریه های نوزاد نوزاده ای می ماند، به گوش میرسد و غنچه ی لبخند روی ارغوانی خاموشت نشسته است. تو هم میشنوی؟ این تازه معجزه ی اولین صفحه ی تقویم آسمان و اولین خط است. بیا تا بخوانیم ، بیا تا بلند تر بخوانیم!!
کودک همبستری دیشبم با سکوت
یک صفحه صفت بود
آنقدر ناب بود ، که صفحه سفید مانده
**
افکارم
آواهایم
ایماهایم
و حتی خطم
به رقص ساحری می ماند که نمی داند
برای باران یاعلیه سیل می خواند
و شاید
فقط نمی داند که ورد ویرایش شده اش میان کدام لباس خواب جامانده
**
دیشب
سر دوراهی کدام لباس خواب خواب و بیداری
باز هم اشتباه انتخاب کردم و تمام خواب ها تمام شد ،
با سکانس آخر نگاه رو به سقف ،
و آخرین هنروری که مرده بود ،
زیر پوست شرم گفت : " گذشته ها فقط گذشته "
و شاید سایه ی تنهایی
هنوز بر سر دیوار فاصله ها مانده .
**
"سایه ی تنهایی هم تنهامان گذاشت"
تا گفتن این جمله
چند روزی بیشتر نمانده
**
ولی هنوز گوش ماهی سکوت دریا به سینه ام چسبیده
و صدای انفجار حباب های کف آخرین موج
در گوشم نخوابیده
پس نود و نه بار خوب زندگی کن ،
الهه ی دریای من
که انعکاس صدمین آینه ی تناسخ تو
هنوز تنها مانده .
وارد ایستگاه مترو که شدم هیچ جز سیاهی آشنا که بین مردم غریبه غلت می زد، نبود. به یاد روزهایی افتادم که سپیدی نور دست های گرم کنار من تمام تونلهای سیاه را روشن کرده بود. روزهایی که برای رسیدن به ایسگاه عجله داشتم، برای هر چه زودتر به سر قرار دیروزی رسیدن و امروز که آرام قدم می زنم میان سیل مردمی که درست مثل دیروز من شتاب زده راهروها را طی می کنند و از پله ها که بالا می روند ، می دوند. صدای موسیقی که به گوش می رسید خاطره ای مرده را از گورستان ذهنم بیدار میکرد و پیش چشم هایم به رقص وامی داشت.ملودی آشنای سلطان قلبها که در شرایط سیاه پیکر این روزها به تک نوازی گیتار نیمه آماتوری تبدیل شده بود که زنده بماند. خاطره ای از لبخند تو، زمانی که با شنیدن این آهنگ به دور دستت که من بالا برده بودم چرخی زدی. ولی لبخندت به خاطر نگاه های غضب آلود تعدادی و لبخندهای معنادار گروهی ، به شیطنت لطیف برق چشمانت تبدیل شد و این قانون همیشگی روزگار ، هیچ وقت نمی توان همه را راضی نگه داشت، همین حالا هم پابرجاست و اعتراض برای دیر باز شدن در کوپه بالا گرفته . همه برای سوار شدن عجله دارند بجز من و می دانم که برای پیاده شدن هم شتاب می کنند و من آرام آرام ، تا میشود در آن می مانم.
از همان بیرون و از پشت شیشه دو تا از دستگیره ها را شناختم ، همان دستگیره های دوستداشتنی ما که برایشان افسانه هم ساخته بودی. دیروز فشار جمعیت دلیل دیر سوار شدن بود و امروز سنگینی افکار،منتظر می شدیم تا مشتاقان صندلی های سرد سوار شوند و بعد سوار می شدیم. تو داستانی ساخته بودی ازجدایی دو دستگیره ی عاشق و زمانی که هر کدام از ما یکی را در دست می گرفت و دست دیگرمان را به هم گره می دادیم ، تبدیل می شدیم به پل ارتباط آن دو عاشق دور افتاده. دستگیره ها را از آگهی های تبلیغاتی روی آنها می شناختم و نمی دانم که این دو آگهی در کنار هم تکند یا اینکه بی شمار از این دو دل شکسته در کنار هم هست. هر چندتا که باشند برای دیگران فرقی ندارد زیرا که فقط دستگیره اند ولی کاش که دل شکسته ها زیاد نباشند. وارد کوپه که شدم هر دو از فشار وزن دیگران آزاد بودند پس برایشان پل زدم ولی ایستگاه بعد شتاب زده ها دوباره هجوم آوردند ، دستگیره ی خودم را رها کردم و با دو دست به دستگیره ی تو چنگ زدم که بتوانم نگهش دارم.
و دوباره پشت شیشه ها سیاه شد و سپید ، مثل روز و شب و مثل خاطرات خوب و زندگی آزاردهنده ، تا اینکه به نزدیکترین ایستگاه وعده گاه رسیدم ، ملاقات با تو یا اسم کنده شده ی تو با رنگ سیاه روی سنگ سپید. از ایستگاه که پیاده شدم چند رز صورتی خریدم ، به یاد دسته گل هایی که همیشه زودتر از تو به آغوش می کشیدم ، گلهایی که همیشه به سمت من پرتاب می شدند. و قدم زنان میان آدرس حضور تو که جز چند شماره با چند کلمه ی ردیف و قطعه نبود. به وعده گاه عاشقانمان که رسیدم ، شاخه های ارغوانی خشک ، قرمز فریاد می زدند که تمام هفته تنها بوده ای. گل هایت را که می گذاشتم درون خنکی گلدان سفالی ، گلبرگ های خشک هفته ی پیش در جیبم صدا می کردند، از همین گلبرگ هاست که می فهمم چند هفته است که بی تو وارد ایستگاه می شوم.
برایت یک شعر هم دارم ، می خوانم ، و دوباره تنها وارد ایستگاه می شوم.
صدای تیک تاک ساعتم
شبیه ضرب گام تو
چه دلنشین زمان با تو بودنم
که تیک و تاک من به ضرب گامهای تو
و وقت رفتنت
شبیه ضربه های سخت پتک آهن سیاه
تند ضرب گام تو
****
تمام فکر من، تخیل دوباره حس تو
و تو و بوی دلنشین تو
و این (تو) ، یادگار تو
اگر که هدیه می دهم به تو، تمام بندهای شعر را
برای اینکه تاکنون
دلم نیامده کنار با خودم هنوز
که (او) به جای این(تو)
در خطاب های من به تو
و فکر هم نمی کنم که ضرب ساعت عبور زندگی
اثر کند به گرمی هوای تو
شبی سری به پای بست خانمان بزن
به گاه وارمان
ببین که بی تکان _ به روی شانه ها_ دوباره تار و پود بسته از سکون ، مترسک خیال خستگی
ببین که دست های من ، بدون مهر تو
مقیم باز ، بین آن اسارت همیشگی
و باز هم بخند بر سپیدی لعاب مرگ
یا همین دقیقه ها ، که نام دیگریست در سخاوت سیاه چهره زندگی
و حال باز در میان وصف ها ، سپیدی جنون برگه را ببین
که انعکاس توست
ماندنی
میان آن دقیقه ها که دور بود از تکیدگی
ببین که باز هم میان لحظه ها ، چه مرگ نام یا که زندگی
برای چشم های من ، شبیه دست های تو
امید جزء دائم از قلم گسستگی
که باز تک صفت برای چشم های رو به غرب من ، شبیه راه های هیچ بعد پیچ نیم بستگی
دوباره تو برای من
دوباره خاطره
دوباره مرثیه
چرا که کژدمان درد ، بی تو ، بر تمام جامه ام تنیده اند رنگ تیرگی
بیا
بین به رسم ما
به شیوه ی شعور پابرهنگی
و یا تو گوش کن ، بدون واهمه ، به ضرب ساکن ندای سنگ ها به روی سرسرای معبد همیشه جاودانگی
به این صدا که نام آن
همیشه بازتاب سرسپردگی
بیا که کاش ها هجوم برده اند _ مثل موریانه_ رو به خاطرات ما
و مه گرفتگی _ بدون تو _ اضافه میشود به چند ماه ، ماه را گرفتگی
سر به سر رفت ، غلط های میون املا
با دو سه ضربه کف دست ، ولی تا فردا
سحر شد دفتر مشق انشا
عاقبت هر چه نوشتم، هاشا
دفترم پر شده بود از تهدید
پدرم باز میاد مدرسه ، اما فردا
بی خیالی به سرم زد ، بنویسم آیدا
زنگ تفریح که بودم وسط معرکه اما تنها
ناظم مدرسه ، ظاهر وسط لحظه ی اوج رویا
آخرش بود، ولی خط الف پابرجا
دهنش صاف که دستش سنگین
دهنش لقه ، بابام مدرسه فردا ، اما !
**
دو سه روزی که گذشت حبس ابد آخر شد
اومدم کوچه ، سر پیچ ، به هوای آشنا
که مامان من رسونده به مامان آیدا
حالا چادر زده هم ممنوع بیرون اومدن، ای بابا
به خدا ، کاشکی که من نابینا
دردسر شد دل من ، واویلا
درد سر باشه کنار ، آخ تیپا
باباش از کجا رسید، جن گمونم به خدا
آخ غلط کردم و میرم حالا
پشت گوشت اگه دیدی منو دیدی آقا
ده قدم دورتر از محلکه، گفتم به خودم
قسم مصلحتی بود و امیدت به خدا تا فردا

